|
کیمیا | ||
|
یکم دیر رسیدم، وقتی وارد کلاس شدم، دیدم استاد (یکی از شاگردان همان ادکتر مرتضوی به نام استاد سلیمانی)داره ازابعاد ایجاز قرآن میگه تا رسید به اینکه قرآن علمی است از جانب خدابرای همه ی مردم ،دست گرفتمو پرسیدم : آیا قرآن برای همه ی انسانها ، یعنی خاص و عام فرستاده شده؟ جواب دادند، بله. گفتم پس چرامن خیلی اندک، اونم بهخیال خودم، می فهمم و همش باید به تفسیر علما رجوع کنم؟؟؟؟این سوال من و پیرو آن سوالهای دیگر دوستان باعث شد ، حدود دو جلسه از بحث خارج بشیم و در این مورد استاد برامون توضیح دادند. اگه بخواهم همه ی توضیحاتو بنوسیم زیاده ، پس بسنده می کنم به این سوال و جواب زیبا و قانع کننده ی استاد که : شرط بهره مندی از قرآن و رحمت الهی چیست؟ استماع کردن:خوب گوش فرادادن فقط همین رو میتوانم بگویم. سند این حرف را می توانید در آیات 203 و 204 سوره اعراف-29 و 30 از سوره احقاف-آیه های اول سوره ی جن-17 و 18 سوره زمر و در ادامه اش و اینکه بفهمید آن بشارت چیست می توانید به آیه ی 19 از سوره تکویر مراجعه کنید. پس برای بهره مندی از قرآن فقط باید خوب گوش کنیم. پیروز باشید [ شنبه 22/11/90 ] [ 9:37 عصر ] [ زهرا کریمی ]
بالاخره بعد از مدتها دوری و پر پر شدنم، دعوتم کردند ، حالا آیا من سعادت داشتم که از این فرصت استفاده کنم یا نه رو دقیقا نمی دونم چه کار کردم. مختصری از زشتی و زیبایی هاشو میخوام بنویسم ...... چقدر قشنگ بود لحظات بعد از سه روز اولم، که همانند افراد شوکه زده بودم ، که انگاری تازه فهمیدم کجا هستم! چقدر قشنگ بود که مدیر هتل آپارتمان(اصفهانی بودن) در این ایام شهادت اونجا حضور داشتند و نذر پخش می کردند. چقدر قشنگ بود که نصفه شبها ، درهر ساعتی که یکی می خواست از درب اون هتل خارج بشه، نگهبان آنجا که پیرمردی مو سپید بود، بدون توجه به وقت خواب خودش و مقرراتی که در اکثر مکانها وجود دارد، که درب از ساعت 12 تا اذان صبح بسته است، درب را با خوشرویی برایمان باز می کرد. چقدر قشنگ بود که به خاطر ازدحام جمعیت در مشهد مقدس و به خصوص در حرم شریفه، خطوط همراه اول بدردنخور شده بودند! چقدر قشنگ بود که میدیدم از همه قشری در اون روزها آنجا حضور دارند به جز قشر شیطان پرست (از لحاظ ظاهری عرض می کنم)! چقدر قشنگ بود که میدیدم ،هیچ جایی اصفهان خودمون نمیشه (از نظر تمیزی و نظافت و نظم و انظباط حاکم در شهر را عرض می کنم )! چقدر قشنگ و زشت(با هم ) بود که میدیدم مغازه های عکاسی باعرب جماعت کاسبی بهتری دارند ، به شیوه ای که درب ورودی اکثرشان عکس های گرفته شده از عربها بود! چقدر قشنگ بود که دو پسر جوان در آن روزهای شلوغ جلوی پای زائران و سینه زنان زانو میزدند تا کفش هایشان را واکس بزنند. چقدر قشنگ بود که پیرمردی که من فقط توانستم ببینم سفید پوش بود، با کوزهای آب ، برای سینه زنان و دسته جات بیرون حرم، ایستگاه صلواتی راه انداخته بود. چقدر زشت بود که سینه زنان با زنجیرهای باز شده چنان بر پشت خود می زدند که خون جاری می شد و من ، آخر نفهمیدم قصدشان به اشتباه ، رساندن ارادت زیادشان بود، یا خودنمایی ! چقدر زشت بود کار جوانانی که به تازگی سبیل هایشان در آمده بود(منظورم نوجوان بودنشان بود)، بدون فهمیدن زشتی کارشان ، به تقلید، سجده می کردند و نمی دانستند که خیلی ها متوجه منظور آنها که بوسه بر جای پای زائران بوده ، نمی شوند و فقط کار اشتباهشان را می بینند که ای وای آنها در برابر امام رضا سجده می کنند و در برابر خدا....... چقدر سخت است! چقدر قشنگ بود که افراد سالخورده به دلیل دیدن میمیک صورت من ، دوست داشتند برایم از نحوه ی برپایی نماز جمعه و شکسته بودن نماز من بگویند و من هم با تمام وجودم به حرفهایشان گوش می کردم و در دلم برایشان دعا می کردم. چقدر قشنگ بود که با وجود اینکه روز آخر حضورم در آنجا بود و طبق قرارمان تا ساعت 8 صبح بیشتر برای خداحافظی از امام رضا فرصت نداشتم ، ولی خودم را موظف دیدم که پای درد دل خانمی بنشینم که سنگ صبور(دختر) نداشت و حالا به یکباره دلش می خواست همه چیز زندگیش را برایم بگوید و من هم ......... چقدر قشنگ بود چند تا از خواسته های کوچولوی دلت در عرض چند دقیقه همونجا برآورده بشه..... چقدر سخت بود که پاگیر کارای دنیویت باشی و قسمتی از دلتو اونجا جا بذاری به امید اینکه دوباره زودی برگردی. چقدر سخت بود ، تو این سفر تمرین کنی که اصلا به پدرت غر نزنی و هر چی گفت بگی چشم ، حتی اگه خیلی به ضررت باشه. چقدر سخته که با اتوبوس برگردی، چون بلیط دیگه ای نیست و توباید دیگه به خاطر کارای دنیویت برگردی. چقدر سخت بود ، چقدر سخت بود ، سخت که تو اتوبوس مزاحم داشته باشی(اونم من!!!!) و به خاطر خییییییلی مسائل باید تحمل کنی ، وگرنه ...... نمی دونی از پچ پچ های اون آدم نره غول گریه کنی یا به خاطر کمر دردت......پس جلوشو میگیری و سکوت روی هم رفته نتیجه میگیریم باتمام شیرینی ها ، تلخی ها، سختی ها ، قشنگی ها و زشتی های گفته و نگفته شده ، خیلی ی ی ی ی خوب بود ، چون نیازم بود، همه چیزش. به خاطر فهماندن و درس یاد گرفتنم گرفته تا درد دل کردنم با ایشون...به یاد تمام دوستان هم بودم . تبلیغ بازرگانی این پست مربوط میشه به اون هتل آپارتمان علامه مجلسی .:دی [ یکشنبه 9/11/90 ] [ 3:12 عصر ] [ زهرا کریمی ]
امروز کلی خسته شدم و فسفر سوزوندم، فقط به خاطر کلاس سرشارررررررررر از اطلاعات آقای مرتضوی (استاد قرآن شناسی). خیلی چیزهای جالبییییی بود. وای که چقدر مزه ی شیرینی دریافت اون اطلاعات هر چند ناقص به خاطر وقت کم بود، هنوز مونده تو دهنم. توی مسیر ، پدرم اومد دنبالم و جایی کار داشتیم و بالاخره وقتی عازم خونه شدیم ، مسیرمون تقریبا طولانی شده بود. همش داشتم به اون حرفافکر می کردم که یهو دیدم نزدیکای خونه رسیدیم. به خودم اومدم و گفتم چی میشد آدم توی زندگیش(زندگی معنوی) یه دونه از این پژوها سوار شه . اصلا چجوری باید به دستش بیاره. میشه به چی تشبیه کرد ....... میشه ماشین رو از دنیای واقعی برد به دنیای معنوی آدمهابااین تفاوت که دیگه بهش بگیم استاد. درسته آقای مرتضوی میگفتند تو دنیا فقط 14 تا استاد بیشتر وجودنداره. ولی من می تونم یکی از شاگردای اون استادا را پیدا کنم تا باهاش بتونم مسیرم رو سریعترطی کنم. مغزمم میشه مثه این جهت یاب های کامپیوتری تو ماشینهای خارجی ....... خیلی احساس خوبی دارم. با اینکه ذهنم پر از سوال شده بیشتر از هر وقتی توی عمرم....ولی احساس می کنم از ضلالتی که توی یکی از پله های ایمانم داشتم، دارم در میام. دعام کنید که سربلند بیرون بیام. میخوام از کتابهای کافی شروع بکنم. یه عالمه برنامه دارم و داشتم....شاید نتونم به همشون برسم. ولی باید تو این مسیری که افتادم درست رانندگی کنم. التماس دعا [ سه شنبه 22/9/90 ] [ 7:59 عصر ] [ زهرا کریمی ]
شاید برای شما نیز پیش آمده باشد که سیستمتان رفتار عجیبی را در پیش گرفته است که حس میکنید این مشکل ناشی از ویروس باشد. اما با وجود نصب آنتی ویروس به روز، آنتی ویروس واکنشی نشان نمی دهد. و یا اینکه ویروس باعث غیرفعال شدن آنتی ویروس شده است و یا اجازه نصب برنامههای امنیتی را نمیدهد. در این مواقع چارهای نیست و باید خود آستین بالا زده و ویروس را نابود کنیم. . . . . حالا یکم تصورتون رو قوی کنید و سیستم را فقط سیستم کامپیوتردر نظرنگیرید.......... فکر کنید آن سیستمی که در بالا گفته شده سیستم بدن خودمون هستش و آن ویروس ها گناهان ما هستش.... حالا هر چه اون مرز و شرع و قانون ها نتونن برای ویروس های ما بکنند، پس ما خودمون باید دست به کار بشیم تااز شرشون خلاص بشیم....
. . . . حالا باز تصورتون رو قوی کنید و ببینید این برنامه های مشکوکی که درونتون رخنه کرده چیه که باعث شده عقل و احساستون روی تمام شرع و قوانین پا بذاره و اون ویروسه بتونه کار خودش رو بکنه. ..... پس یا باید تجربه کافی کسب کرده باشیم یا اینکه از تجربه ی افراد دیگر در این زمینه استفاده کنیم، ببینیم آیا تأثیر دوست ناباب با ما اینکارو کرده و این برنامه ی مشکوک را در ما نفوذ داده، آیا امتحان خداست، آیا سیاسیون این کارو با ما کردند ، آیا افراد افراطی و ............باید پیداش کنیم....
پاکسازی ویروس . . . . خوب باز تصورتون رو بالا ببرید و وقتی واقعا متوجه شدید که ویروس رو دارید، یعنی فهمیدید که آن مسیرها همه اشتباه بوده و واقعا اون کارها گناهه ، پس ... 1دیلیتش کنید 2تمام اون کارهایی که طبق درست دونستن و گناه ندونستنش انجام می دادید را سریع قطع کنید 3و تمام ذهنیات و خاطرات مربوط به اون ها را یا پاک کنید از ذهنتون یا قرنطینش کنید که دیگه به صورت خودکار یادآوری نشند. 4از نو شروع کنید
و وقتی از نو شروع کردید 1 مواظب باشید دوباره اون ویروس به شما رجوع نکنه 2 مواظب باشید پاسختون به این سوال منفی باشه که : آیا رفتارها و اعمالی که با درست دونستن اون گناه انجام می دادید، دوباره در شما وجود داره یا نه ؟
خدا همیشه ارحم الراحمینه و توبه کنندگانشو دوست داره التماس دعا [ دوشنبه 18/7/90 ] [ 9:21 عصر ] [ زهرا کریمی ]
الهی! ماه مبارک را حرام کردم؛ که نه قدر روزه را دانستم و نه قدرِ قدر را، نه قرآن خواندم و نه سحر داشتم و نه سهر. در لیلة الجوائز، جز شرمساری چه برم. بارالها! آهم جهنم سوز است. الهی! وای بر آنکه در شب قدر، فرشته بر او فرود نیامده، با دیو همدم و هم نشین گردد. الهی! به حرمت راز و نیاز اهل راز و نیازت، این نااهل را سوز و گداز ده.(علامه حسن زاده آملی)
وقتی یادم میاد خیلی ها بودن که پارسال آخرین ماه رمضونشون رو تجربه کردن، دلم میگیره… آخه شاید این بار نوبت من باشه که آخرین مهمونی ماه رمضون رو تجربه کنم… خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.(آمین) و چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم… اللهم عجل لولیک الفرج [ سه شنبه 8/6/90 ] [ 11:20 عصر ] [ زهرا کریمی ]
این روزها ذهنم درگیر موارد زیادی است..... بعد از سحر داشتم به این موضوعات فکر می کردم که به چیزای جالبی برخوردم..... واقعا تغییر کردم . نظرم، عقیدم که کلی بهش پایبند بودم، تغییر کرده......فقط با تغییر طبعم ، به دلایلی، من که همیشه از سرمامی نالیدم و اصلا از زمستون خوشم نمیومد......حالاطبع سردم ، شده طبع گرم و من دیگه از تابستونی که برای اومدنش لحظه شماری می کردم،بدم میاد و دارم برای اومدن زمستون و سرما لحظه شماری می کنم. آدمها مدام در حال تغییر و تحول هستند. از این مورد کوچک گرفته تا موارد بزرگ. با ایجاد شدن زمینه اش ، تغییر می کنند..... به این ها که فکر می کردم یادم اومد به یکی از نکته هایی که حاج آقا معمار در دومین شب قدر در سخنرانی هایشون عرض کردند، صحبت از مردی کردند که مسلمانی واقعی بوده و حتی به غذاهای شبهه ناک هم لب نمیزده ولی در آخر عمرش طوری شده بوده که اگر مشروب بر سر سفره اش حاضر نمی بوده، به غذا لب نمیزده.... پس ای آدمها، سعی کنید در جای جای زندگیتان به سان همین مثال ها در زمینه ی گناه ،حتی کوچک، مقدمه را برای خود و دیگران فراهم نکنیم..... اگه قراره به هدفمون نزدیک بشیم، باید مواظب خودمون باشیم ولی از تمام جنبه ها.... دو تا از مواردی که در این حین به ذهنم رسیده که این روزها بیداد می کند1 با داشتن حجاب اسلامی و حجابی برتر(هم آقایون و هم خانما) ، نگذاریم که شیطان به دل جوانان رخنه کند و سبب تغییر آنها شود 2 با نوشتن مطالب امیدوار کننده در وبلاگها و ..... سعی کنیم که از ایجاد زمینه های ناامیدی در جوانان بپرهیزیم . امیدوارم توانسته باشم منظورم را برسانم متشکرم از نگاه زیباتون که به این متن نگاه کردید... [ یکشنبه 6/6/90 ] [ 2:12 عصر ] [ زهرا کریمی ]
دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیایان می گذشتند. آن دو در نیمه های راه بر سرموضوعی دچار اختلاف نظر شدند و به مشاجره پرداختند و یکی از آنان از سر خشم، برچهره دیگری سیلی زد. دوستی که سیلی خورده بود سخت دل آزرده شد، ولی بدون آنکه چیزی بگوید بر روی شن های بیابان نوشت: «امروز بهترین دوست من، بر چهره ام سیلی زد.» آندو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا آنکه در وسط بیابان به یک آبادی کوچک رسیدند و تصمیم گرفتند قدری بمانند و در برکه آبتنی کنند. اما شخصی که سیلی خورده بود در برکه لغزید و نزدیک بود غرق شود، که دوستش به کمک شتافت و نجاتش داد. او بعداز آنکه از غرق شدن نجات یافت، بر روی صخره سنگی نوشت: «امروز بهترین دوستم جان مرانجات داده.» پس نوشت 1 : گذشت کردن به جای خود چیز خوبی است. ولی من همچنان اندرخم یک کوچه ام! این روزها فیدی زدم که برایم عجیب بود که بچه ها معنایش را متوجه نشده بودند ، پس ........ پس نوشت 2 :دلمان که میگیرد ، تاوان لحظاتی است که دل بسته بودیم معنای نزدیک : برخی چیزها را هم که نباید، باز بر روی سنگ حک کرده ایم (عشق های زودگذر کوچه خیابانی......) معنای دور: بر روی سنگی حک کرده ایم، ظهور آقا نزدیک است
[ چهارشنبه 19/5/90 ] [ 11:9 صبح ] [ زهرا کریمی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||