سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

کیمیا

با دیدن نقل قول های بچه های پیامرسان و دیگر دوستان گرامم فکرهایی مغزم را پرکرده بود...البته نه سردرگمی، چرا که راه حق و باطل بر همگان مشهوده.

"فردی می گفت آمارمردم ملت هایی که ایران را بهخاطر آمریکا ستیزی و استقلالش دوست دارند خیلی خیلی زیاد است در صورتی که مردم ملت ایران ، خود این آمریکا ستیزی را دوست ندارند."

"فردی می گوید دیگر مردان این زمانه چیزی به نام غیرت نمی شناسند."

"فردی می گوید زن آرایش کرده ای که به همراه شوهر و یا برادرو یا پدرش در خیابان راه می رود به سان یک سیب زمینی می ماند."

"فردیکه تنها آرایش مختصری دارد ، می گوید من که آرایش نمی کنم و اون فردی که آرایش میکند و شوهرش در کنارش راه می رود ، او گناه می کند و اوست که دلش پاک نیست."

"فردی می گوید اگر شوهر و یا برادر و یا پدر زنی که بی حجاب است به او کاری نداشته باشند و او را سرزنش و راهنمایی نکنند و به سان همان سیب زمینی باشند ، آنها در اون دنیا باضافه ی آن زن مقصر هستند و عذاب می شوند."

"فردی میگوید به خدا اگر خانمهالحظه ای دنیا را به دید و چشم آقایان نگاه میکردند ، این چنین در کوچه و بازار ظاهر نمی شدند."

"فردی میگفت اصلا ما در دین اسلام الفاظی به نام متعصب و متعادل و ... باید داشته باشیم؟ حد را چه کسی و بر چه ملاکی تعیین می شود؟"

"فردی میگوید اگر صدای تلاوت قرآن را از جانب بدصداترین فرد روی زمین هم بشنوی و ناراحت نشوی از آن صدا چون قرآن تلاوت می کند ، یعنی به تو امیدی هست چون معلومه هنوز فطرت خداپرستت بیداره . و در نقطه مقابلش فردی دیگر وقتی صبحگاه به دانشگاه آزاد وارد میشد و صدای تلاوت قرآن را از بهترین قاری و صدا می شنید ، می گفت : آه ! چه مسخره! مگه اینجا مراسمه عزاست! حوصلمونو سر بردن! افسردمون کردن! و ......."

"فردی دیگر از نتایج گرفته شده از عکس العمل مردم در جامعه میگفت : که واقعا غیرت و شجاعت کجا است؟ این جوانها با آن جوانان دوره ی هشت سال دفاع مقدس قابل مقایسه هستند؟ و یا به این جوانان و انسانهای امروزی امیدی هست؟ و ....."

فردی میگوید دخترعموی پدرم از آبادان به منزل ماتشریف آورده بودن و وقتی من(مرد) از دست دادن با او امتناع کردم ، تعجب کرد و از مادرش در این باره پرسید. واقعا بدعت کدام است؟

تکلیف ما آدمها چیست؟؟؟؟

مسلمان واقعی کیست؟

از آن خانمی که تنها یک چشمش از چادر بیرون است، گرفته؟

تا یه چادری ساده و بدون آرایش و بدون تارمویی بیرون ؟

تا آن خانمی که تنها یک خط چشم می کشد؟

تا آن خانمی که آرایش غلیظ میکند؟

تا آن خانمی که چادر سر میکند به همراه آرایش و آرایش مویش ، چادری بودنش را تزیین میکند؟

تا آن آقایی که متعصب نما است؟

تا آن آقای معقول و مذهبی؟

تا آن آقای سیب زمینی؟

واقعا بدعت کدامشان است؟

کدامشان راه صحیح است؟

اول از همه باید بگم، خدا دوست نداره کسی غیر از آدم سیب یا گلابی باشه، آدم می خواد و آدمیت. حجاب، تعصب، غرور خوب (عزت نفس)،بدعت،آرایش، مسلمان واقعی، اشدا علی الکفار و رحما بینهم بودن، انتخاب همسر و حتی دوست ، همه و همه در قرآن مجید و فقه برگرفته از قرآن و ائمه اومده، پس نگرانی نداره چراکه خدای آفریننده کهکشان ها،‌ راه درست و غلط هم نشان داده...شروع کنیم به اصلاح خودمان...مخصوصا نوع مراودات اجتماعی و رابطه با دیگران که اصل تر از همه است..چرا که علاوه بر رستگاری خود،‌رستگاری دیگران هم در پی دارد..... ادامه مطلب...

[ چهارشنبه 89/11/20 ] [ 6:56 عصر ] [ ]

وصیت نامه ی زیبایی منتسب به گابریل گارسیا مارکز


اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می کرد که من پیر شده ام و به من کمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را که فکر می کنم بازگو نمی کردم، بلکه تأمل می کردم بر تمام آنچه که بازگو می کنم....

چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها که بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می کردم...

کم می خوابیدم و بیشتر رؤیاپردازی می کردم، در حالیکه می دانستم که هر دقیقه ای که چشمانمان را می بندیم، ?? ثانیه نور را از دست می دهیم.

به رفتن ادامه می دادم آن هنگام که دیگران مانع می شوند... بیدار می ماندم آن هنگام که دیگران             می خوابند... گوش می دادم هنگامی که دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شکلاتی لذت می بردم...

اگر خداوند به من کمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم. صورتم را به سوی خورشید         می کردم و نه تنها جسم، که روحم را نیز عریان می کردم...

خدای من!! اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید می شدم... با اشکــهایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها و بوسه ی گلبرگهایشان را احساس کنم...

خدای من!! اگر کمی دیگر زنده بودم نمی گذاشتم روزی بگذرد بی آنکه به مردم بگویم که چقدر عاشق آنم که عاشقشان باشم...

هر مرد و زنی را متقاعد می کردم که محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگی می کردم...

به کودکان بال می دادم امَا به آنها اجازه می دادم که خودشان پرواز کنند...

به سالخوردگان می آموختم که مرگ نه در اثر پیری که در اثر فراموشی فرا می رسد.

آه انسان ها!! من این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام که هر انسانی می خواهد بر قلَه کوه زندگی کند بی آنکه بداند که شادی واقعی ، درکِ عظمت کوه است ...

من آموخته ام زمانی که کودکی نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را در مشت ظریفش می گیرد، برای همیشه او را به دام می اندازد...

من یاد گرفته ام که انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه کند که باید به او کمکـ کند تا بر روی پاهایش بایستد...

از شما من چیزهای بسیار آموخته ام که شاید دیگر استفاده ی زیادی نداشته باشند چرا که زمانی که آنها را در این چمدان جای می دهم،   با تلخ کامی باید بمیرم...


[ شنبه 89/11/16 ] [ 3:1 صبح ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ


امکانات وب


قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

download

قالب بلاگ اسکای

اخلاق اسلامی

قالب وبلاگ